تبليغاتX
دفماه
سلیمان حییم   

 بعضی زنان و مردان بزرگوار ایران عزیز بوده اند و هستند که انصافا در قالب تعریف نمی گنجند. در این که آدم بیاید در دو سه عبارت بخواهد اراده ٬ ذوق٬ هنر٬ ادب ٬ فرهیختگی و وطن پرستی اینان را بنویسد هیچ نیازی ندارند. اما رسم قدردانی و ذکر فضایل ایشان باعث شد که چند خطی در باره سلیمان حییم بنویسم .یکی از این بزرگان سرزمین من ایران ٬ که از جوانی تا دم مرگ به رسالتی که داشته ٬ پرداخته  سلیمان حییم است . همه ما تقریبا از ایام نوجوانی که تازه افتاده بودیم به یادگیری زبان انگلیسی نیاز مبرممان را به  کتابهای قطع جیبی فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی حییم را احساس کرده بودیم .همه ی اینها در همان ایام نوجوانی ماند و ما ارزش کار حییم و امثال او را درست درک نکردیم ...چند وقت پیش یک  گفتگوی خیلی خصوصی و خودمانی را که در سال ۱۳۴۵شمسی٬ اسماعیل جمشیدی با سلیمان حییم انجام داده بوده را می خواندم .برایم خیلی جالب بود اینهمه تلاش و کوشش در سایه ی یک اراده نستوه  تا وقتی نفس از سینه استاد رخت بربست٬ فرو ننشست . حییم متولد ۱۲۶۹ شمسی واز یهودیان  شیراز بود.پدرش "حییم اسحق" و مادرش "خانم" از خانواده های نسبتا فقیر جامعه آن روز بودند...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط دفماه |

...مدتی طولانی شد که فقط زمان را دادم به دست خواندن و دیدن و شنیدن و بسیار کم نوشتن و آن هم البته روی کاغذ و برای خودم. حالا بعد گذشت این مدت مدید دوباره آمده ام تا شاید با مطالب تازه تری حرفهای نوتری داشته باشم  . در این مدت از بارگاس یوسا تا یوسف آبادخیابان فلان بگیر تا عباس معروفی این سالها که غربت شدیدا روی آثارش تاثیر گذاشته و دیگر آن فضای ایرانی در کارهاش نیست از جیمز جویس و دوبلینی هاش و سیمای مرد هنر آفرینش که معرکه ای از ادبیات ناب اند بگیر تا بخارای عزیز که مونس شبان طولانی زمستان و این شبهای خوش بهاری اند. از امینه و از دل گریخته های مسعود بهنود تا مارسل پروست دست نیافتنی که معبری بسیار سخت است . از فیلم ها و مستند های تکان دهنده تا اخبار دم دستی که شاید حتا به لعنت خدا هم نیرزند. همه و همه در این مدت طولانی همدم و همنفس من بوده اند و بعضی هنوز هستند مثل پروست که هنوز باهم گلاویزیم .سعی میکنم آرام آرام همه این آثار را که حس کرده ام و با تمام وجود لذت برده ام از بعضی شان‌‌‌‌‌٬ برای شما به قول محمود دولت آبادی در سه گانه روزگار سپری شده "واگویه" کنم . البته تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...همین.   

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط دفماه |

پنج ، شش روز پیش (۱۲ امرداد) تازه از خواب بیدار شده بودم و هنوز منگ بیخوابی های شبانه ام بودم و داشتم فکر میکردم که امروز باید خودم را آماده کنم که بروم پیش آقای تارخ، که از گوشی همراهم خبر پرواز ناگهانی دوست قدیم دوران دانشجویی و بعد از آن را خواندم . خبر را برادرم برایم ارسال کرده بود . توی روزنامه خوانده بود .برای چند لحظه نفهمیدم چی می خوانم .بعد یکهو بدنم داغ شد، مثل هر وقت که خبر بدی را می شنوم .خبر کوتاه بود . "علی نامور تصویرگر کتاب های کودکان و گرافیست جوان درگذشت  ".                                                                                       

ما از دانشکده تربیت معلم با هم آشنا شدیم . ترم دوم بود که با هم یک خوابگاه گرفتیم و تقریبا تمام ساعات روزان و شبان آن سالها را با هم بودیم . سه نفر بودیم . من ، علی نامور ، احمد سنگین آبادی (کرد ساده دلی که الان در روستاهای کردستان به بچه های کرد هنر درس می دهد و دریغا که آنهمه هنر و استعداد در تئاتر ، در پس کوچه های کردستان تباه میشود.)  یادم می آید یکبار با هم سه تایی رفتیم قروه ، خانه ی پدری احمد . رفتنی با خنده وشادی میرفتیم و برگشتنی هر کدام یکجای اتوبوس نشسته بودیم و تقریبا با هم قهر بودیم . سه تا جوان احساساتی و زود رنج و در این میان من و علی نامور حساسیتمان بالاتر بود . من در طول آن سالها و بعد از آن که تقریبا باهم رفت و آمد داشتیم ، نامور را آدم آوانگارد و تا حدی آنارشیست شناختم . برای یک آدم مبادی آداب سخت بود که با نامور مثلا توی پیاده رو های خیابان جمهوری قدم بزند ، یا با او سوار اتوبوس های واحد بشود. نامور تقریبا به هیچ یک از رفتارها و آداب حاکم در خیابان و اجتماع پایبند نبود . اما تا بخواهی آدم هنرمند و صاحب فکری بود .نقاشی هایش از همان ابتدا در دانشکده حرف برای گفتن داشتند و اکثر بچه ها معتقد بودند که اگر همینطور ادامه بدهد در آینده صاحب سبک و سیاق خاص خودش خواهد شد . و اتفاقا آنقدر طرح و اتود زد تا راه اصلی و دغدغه ی واقعی اش را پیدا کرد ، یعنی همان کار برای کودکان و تصویر گری برای کتاب بچه ها.  آن کارهایی که من از علی دیدم واقعا عالی بودند . موفقیت نامور در این بود که راه را پیدا کرده بود ،حالا در این راه چقدر پیش رفته بود ، دیگر آثارش بعد از این باید مورد قضاوت قرار بگیرند.

بعد از دانشکده رابطه ما تا چند سال قطع شد . تا اینکه یک روز طرفهای غروب زنگ خانه ی من به صدا درآمد در را که باز کردم نامور را با یک خانم جوان دیدم که ایستاده اند و به من نگاه میکنند . نامور ظاهرش کاملا عوض شده بود . ریشها و موهای بلند ، به طوری که هر کس که می دیدش فکر میکرد   درویش است . بعد از آن رابطه ما تقریبا زیاد شد و به مدد همسرش اخلاقش را کنترل میکرد .عاشق آش دوغ بود تا می رسید برایش مهیا میکردیم . این رابطه ادامه داشت تا اینکه یکبار ما رفتیم خانه آنها حوالی میدان ژاله . بعد از ظهر آنروز قرار بود در انجمن نویسندگان جوان یکی از داستانهای کوتاه من با حضور خودم نقد وبررسی بشود . از خانه آنها تا فرهنگسرا ی کاج راهی نبود . علی را هم با خودم بردم . نمی دانم شاید حضور آنهمه آدم برای نقد کار من حسادت نامور را برانگیخت یا هر چیز دیگر ،  اما به هر حال وقتی برگشتیم خانه دیدم نامور کاملا منقلب شده است . یکی دو ساعتی دوام آورد و لی یکهو دوباره آن اخلاق قدیمی اش را رو کرد . خیلی راحت و رک ما را از خانه اش بیرون کرد . ما هم آمدیم بیرون . و بعد از آن دیگر ندیدمش تا این اواخر که چند دقیقه ای تلفنی با هاش گپ زدم .قول داد که باز به خانه ی ما بیاید ، که نیامد و اجل هم دیگر امانش نداد . او رفت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام گرفت و فقط آثارش ماند برای دیگران و برای امثال من تنها خاطراتش . روز تشییع جنازه اش هر کسی حرفی میزد در رابطه با اخلاق و هنر علی نامور . هر چند بهترین حرفها را مصطفی رحماندوست ،شاعر خوب کودکان سرزمینمان ،گفت . اما هیچ کس متوجه آن شخصیت طناز ، آوانگارد، تا حدی آنارشیست  و فوق العاده حساس او نشده بودند . آنها متوجه نشده بودند که نامور حتی می تواند سنگها را هم بخنداند. شاید در میان آنهمه آدم تنها من و احمد سنگین و مهدیه همسر نامور می دانستیم که علی جمع اضداد است . طنزی فوق العاده قوی در کنار اخلاقی که گاه حتی یک ثانیه اش را هم نمیشد تحمل کرد .

با اینهمه وقتی من و احمد سنگین از تشییع  جنازه ی نامور برمی گشتیم ،در راه فقط تکیه کلام ها و شوخی های او را می گفتیم و می خندیدیم . کاری که فکر میکنم اگر نامور زنده بود و روزی از تشییع جنازه من یا احمد برمی گشت، همین کار را میکرد... روح هنرمندش شاد... 

                                                                                

                                                                       یکی از تصویر هایی که نامور برای بچه ها کشیده

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط دفماه |

امروز شماره ۷۵ بخارا را خریدم ..مزین به عکسی از سیمین دانشور بانوی داستان ایران. بماند که با چه ذوقی و چه اندازه اشتیاقی منتظر آمدنش بودم ..به محض اینکه این جواهر را در دستهایم گرفتم با هیجان زیاد ، تورقی کردم ، در همان صفحات نخستین ، درد دل سردبیر گرانمایه ، جناب "دهباشی " بزرگوار را دیدم و شروع کردم به خواندن مطالبی که حس بدی را به من داد...آقای دهباشی بعد از بیست سال کار در عرصه فرهنگ و مطبوعات و بیشتر از یک دهه چاپ و نشر مجله ی   بخارا    گلایه هایش را   رو کرده و پیشاپیش خبر ناگواری را میداد که حکایت از این داشت که اگر کار بر همین سیاق پیش برود هیچ بعید نخواهد بود که عطای بخارا را به لقای آن ببخشد . خبری که برای من و یقینا سایر دوستان و دوست داران بخارا به مثابه فروپاشی جهان، تلخ  و دردناک است .

به راستی که آقای دهباشی اعصابی از فولاد دارند در برابر مشکلاتی اینچنین ... آنهم چه مشکلاتی که آدم منزجر میشود از شنیدنشان..مشکلاتی از قبیل اینکه : مشترکین محترمی که حق اشتراک و آبونمان خود را به موقع نپرداخته اند ....مشترکین محترمی که احیا ناً نقل مکان کرده اند و این تغییر آدرس را  اطلاع نداده اند و مجله را مجبور کرده اند که  ۲ بار و گاه بیشتر اقدام  به ارسال بسته پستی بکند ..یا فروشندگان و نمایندگی های محترم که در شهرستانها و ولایات مختلف پول مجلات فروخته شده را پرداخت نمیکنند ..اینها گوشه ای از آن مشکلات است که من به نوبه خودم از این بد قلقی ها حالم خراب میشود ..وای به حال آقای دهباشی ...بماند که دولت قبلی گویا تعداد زیادی از هر شماره چاپ شده را خریداری میکرده جهت کتابخانه های عمومی و سایر نهادها که صلاح میدانسته است  ، که از این کارها گویا در دولت جدید خبری نیست که نیست ، و از هیچ کمک دیگری هم ...طبق فرمایش دهباشی بزرگوار مشکل پست و ارسال مجله خود حکایت دیگریست ."...همه میدانند که هزینه پست کتاب و مطبوعات چند برابر شده است ، اداره پست بدون اطلاع قبلی ، هر سال و گاهی هر شش ماه یکبار با افزایش بهای پست ما را دچار شوک میکند . در هر کشوری از بنگلادش گرفته تا ایالات متحده آمریکا اداره پست برای ارسال کتاب و مطبوعات تخفیف و شرایط ویژه قائل میشوند. تنها کشوری که از این قاعده مستثنی است ، ما هستیم که معمولاّ پست مجله از قیمت مجله هم گران تر میشود ..."با تمام این مشکلات و سایرهزینه ها  مثل حقوق کارکنان ، خرید کاغذ و...هنوز دلهره و نگرانی آقای دهباشی این است که نکند با بالا بردن قیمت مجله ، خوانندگان جوان و بخصوص دانشجویان دیگر نتوانند  مجله را ابتیاع کنند .

و از این دست گلایه ها و شکوه ها که دل هر دوستدار بخارا و ادبیات و فرهنگ این سرزمین را به درد  می آورد ...

اما سوال اینجاست که آیا سزاوار است که با تنها صدای رسا و پر صلابت فرهنگی و ادبی سرزمینمان این معامله را بکنیم ؟.. به جای اینکه هرکسی که به بخارا بدهکار است بدهی خود را بدهد ، جای اینکه هر ایرانی ( اخیرا هر ۴ ماه یکبار ) هر شماره ی جدید بخارا را بخرد و به دیگران نیز معرفی اش کند، جای اینکه با کمک های مادی دیگر ( به این مجله که به جرات میگویم چکیده ی ۱۰۰ کتاب پدر مادر دار است )موجبات اعتلای بیشتر و پر مایه تر شدنش را فراهم کنیم اینگونه با بخارا جفا میکنیم که هیچ کس با دشمن اجدادی اش نمی کند . کاری کرده ایم که دهباشی گرانمایه اعتراف میکند که دیگر گام هایش را خسته بر میداردو چشم به همت دوستان بخارا دوخته است ...بار دیگر می گویم ..خدای را .. بیائید بخارا را بخریم و بخوانیم و به دیگران هم معرفی اش کنیم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط دفماه |

 چند شب پیش کتاب  " تاریخ بیداری ایرانیان " نوشته  "ناظم الاسلام کرمانی "  که به تصحیح و همت سعیدی سیرجانی چاپ شده را می خواندم .در فصل اول به ماجرای تنباکو تحت عنوان "واقعه رژی "   می پردازد و توضیحاتی می دهد مختصر از پیدایش این واقعه تا صدور آن فتوای معروف .نویسنده         می نویسد که بعد از صدور آن فتوا ماجرا به گوش ناصرالدین شاه میرسد و برآشفته میشود . کسانی را نزد میرزای آشتیانی صاحب آن فتوا می فرستد که (ناظم الاسلام کرمانی صاحب فتوا را میرزای آشتیانی میداند که بعدها نسبت آنرا به حجه الاسلام حاج میرزا حسن شیرازی داده اند.) یا حکم و فتوا را لغو کن و یا از خاک ایران خارج شو . میرزای آشتیانی شق اخیر را می پذیرد و عازم به حرکت میگردد . که ناگهان   " اهالی تهران از کوچک و بزرگ، مرد و زن، سیاه و سفید، غریب و خودی، بومی و شهری، صغیر و کبیر " به هیجان آمده  "زلزله در ارکان شهر افتاد و همه ناله کنان و فریادزنان، واشریعتا گویان به هر طرف در حرکت و دور خانه میرزا طواف کنان بودند ." در عرض یک ساعت شهر تعطیل میشود. بعد  نویسنده      می نویسد:"...راستی شور ملی را چه اثر است ؟ به خاطر دارم که در آن هنگامه چون ابر بهاری  گریان بودم و سبب آن گریه را تاکنون ندانسته ام ..." .                                    

اما من فکر میکنم میدانسته و من نیز می دانم و همه ی مردم هم که در یک همچه فضائی قرار بگیرند خواهند فهمید . آیا کسی آن شب را از یاد می برد که همه به خاطر راهیابی تیم فوتبال ایران به جام جهانی ناگهان انگار تازه به ملیت خود پی برده و به آن افتخار میکردند؟ هر چند آن واقعه فقط یک موفقیت کوچک بود اما با تمام کوچکی اش توانسته بود شور ملی مردم را به هیجان درآورد.

در تاریخ ما در همین صد سال اخیر  "جنبش مشروطه " و "نهضت ملی نفت " توانسته بودند این شور و شوق ملی را به حرکت واداشته و  همه را با هم یکدل و یک رای بگردانند.در تمام این فرصتهایی که مردم یکپارچه در پی یک هدف و یک آرزو بوده اند شور ملی باعث بوده که همه با هم مهربان مثل برادر و خواهر پشت و اتکای هم باشند .

یادم نمی رود آن صحنه ها را در انتخابات آمریکا، وقتی نیمه شب اعلام کردند که اوباما پیروز رقابت بوده تمام مردم آمریکا که در خیابانها منتظر این خبر بودند ناگهان دچار همین شور ملی شدند و دست و پای کوبان جشن گرفتند .من وقتی تصاویر آن شور ملی آمریکائیان را از ست لایت می دیدم اشکهایم مثل اشکهای ناظم الاسلام کرمانی جاری بود و می دانستم چرا گریه می کنم، آنهم آنطور هق هق کنان ...

به راستی شور ملی را چه اثر شگرفی است ...راستی این شور ملی ما کجاست ؟...چه چیز می تواند ما را دوباره به آن درجه از شور و اشتیاق برساند؟...چرا اینهمه سال از هم دور شده ایم و حضورمان در کنار همدیگر برایمان شور و شوقی ندارد؟....دلم نمی خواهد جوابی به این سوالهای پی درپی بدهم ...فقط به این شور ملی سایر ملل نگاه میکنم و زیر لب این شعر ملک الشعرای بهار را       میخوانم ........                                                                                                                                 گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار         وین حال فرا یاد من آورد وطن را

 شد داغ دلم تازه  که آورد به  یادم         تاریکی و بد روزی  ایران  کهن  را ... 

+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط دفماه |

فردا عید است ...سه شب پیش چهارشنبه سوری بود.آتشی سوزاندند همه که بیا و ببین ...وقتی نگاه می کردم به شراره هاو شعله های آتش ٬ با خودم می گفتم : چه سری دارداین آتش ٬ چه حکمتی دارد این مراسم که بعد از گذشت تقریبا هفت هزار سال هنوز روشن است و مورد احترام  ؟..."

مراسم زیادی مهر ابطال خورده اند و از دور گردون خارج شده به وادی نسیان رفته اند ٬ مثل مهرگان ٬ جشن سده ٬ تیرگان ٬ اسفندارمذ٬ وحتا بسیاری از مراسم و آداب سایر ادیان ...اما این آتش مقدس ٬ این همیشه پاک و منزه ٬ هنوز می سوزد و هنوز مردم گرد آن حلقه میزنند ٬ با شادی از روی شراره های آن می پرندو زردی روی و نکبت و بیماری و ادبار را به او می سپارندتا بسوزاند و بمیراند و در عوض از آن سرخی روی و سلامت و سعادت و سرافرازی می طلبند ...

و این آتش همیشه فروزان بماند ... تو بگو هفتادهزار سال ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط دفماه |

آیا لیلا دختر ادریس همان گاو است ؟

استحاله تدریجی توأم با نارضایتی و نگاه شکاک جامعه به آدمها بن مایه ی اصلی فیلمنامه "حقایق درباره لیلا دختر ادریس" اثر بهرام بیضایی است                                                            .

لیلا دختری که از شرایط موجود و زندگی در یک موقعیت تکراری (که عبور گاه وبیگاه قطاری که در ابتدا شتابان میگذرد و سپس به قطاری لنگ تبدیل میشود که گویا به غیر از فرسایش اعصاب و روان لیلا ثمره دیگری ندارد و نه هرگز انگار در ایستگاهی می ایستد و نه مسافرانش از پنجره های آن دست تکان می دهند.)به ستوه آمده و به قولی میخواهد دست به کاری زند که غصه سر آید .

  لیلا بهترین چاره را در هجرت می بیند .از محله ای در پایین شهر که همه لیلا را می شناسند و لیلا آنجا بزرگ شده و قد کشیده ...اما جالب اینکه لیلا شناسنامه ندارد٬ نه اینکه گم کرده باشد٬ بلکه اصلا به خاطر ندارد که شناسنامه ای در کار بوده باشد٬ و جالب تر اینکه وقتی لیلا به ثبت احوال رجوع میکند تا مشکلش را حل کند ناباورانه اسم خود را در دفاتر فوت شده ها پیدا میکند. لیلا سالها پیش از نظر ثبت احوال مرده بوده است .لیلا قدم در راهی میگذارد تا هویت گم شده خود را بیابد و به ثبت برساند . او که به محله ای جدید نقل و انتقال کرده هر روز به چندین جا سر میزند تا شاید کاری در خور بیابد.

                                                                                                     

   دلال مسکن لیلا را به اتاقی در  یک آپارتمان برده و آنجا را به او اجاره داده است. اما پیش از لیلا در آن اتاق فاحشه ای بسیار مردم دار !!! به اسم اعظم زندگی میکرده است . هر روز که میگذرد لیلا بیشتر به این باور میرسد که اگر میخواهد زندگی راحتی داشته باشد باید کمی تن به تغییر بدهد ( نمونه هایی را در قسمت هایی که لیلا دنبال کار میگردد و نمی یابد می بینیم . هر کسی که حجاب ملایم تری دارد و با لبخند و رویی گشاده برخورد میکند کار را زودتر فرا چنگ خود می آورد ) . لیلا هر شب بعد از کلی جستجوی کار از این شرکت به آن شرکت ٬ خسته و دلگیر به اتاقش برمیگردد . اما به محض رسیدن با دسته ی لات های گردن کلفت ٬ جاهلها و مردهای مست روبرو میشود که همگی مشتری های پر و پا قرص اعظم بوده اند. آنها یا لیلا را با اعظم اشتباه میگیرند و یا هیچ فرقی بین این دو نمی بینند . لیلا هرچه تلاش میکند تا بفهماند که اعظم از  آن جا رفته و او اعظم نیست٬ بی فایده است تا جایی که حتا نامزدش ارسلان هم در این که او تبدیل به یک اعظم شده و یا از ابتدا مثل اعظم بوده یقین می یابد و در صحنه ای به لیلا حمله می کند و آشکارا می گوید وقتی همه با تو کار دارند چرا من کاری نداشته باشم چرا من بهره نبرم ...!!!.جامعه آنقدر به لیلا در پذیرفتن اینکه او اعظم است فشار وارد میکند که سرانجام لیلا را به جنون وامیدارد . شب هنگام مردی در میزند ٬ صدای لیلا می آید که میگوید : "بیا تو در بازه" ... مرد داخل اتاق میشود و کنار لیلا می نشیند و او را اعظم خطاب میکند . لیلا با لبخندی مرد را مطمئن میکند و ناگهان با شمشیری( که پدر بزرگ هنگام مرگ سپرده که آن را به لیلا بدهند ) به مرد حمله میکند و شمشیر را در بدن مرد فرو میکند . ...

این استحاله تدریجی مرا به یاد داستان گاو اثر نویسنده ی بزرگ مرحوم غلامحسین ساعدی می اندازد ٬ اما با این تفاوت که لیلا ی بهرام بیضایی این استحاله و این گاو شدن را نمی خواهد بپذیرد و علیه آن قیام میکند . لیلا را جامعه و ادمهای آن می خواهند که به گاو تبدیل کنند و لیلا مقاومت و ایستادگی میکند اما مشد حسن داستان ساعدی در غم از دست دادن گاوش تبدیل به گاو میشود و جامعه و آدمهای آن میخواهند که جلوی این استحاله را بگیرند اما مشد حسن درگاو مستحیل میشود ....

با تشکر فراوان از بهرام بیضایی و با آرزوی بسیار که هماره بنویسد ......                                                                                                             

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط دفماه |

...دیشب آخرین صفحات کتاب عظیم "رازهای سرزمین من "را که مدتی بود به دست گرفته بودم بالاخره ساعت ۲:۳۰ صبح تمامش کردم . هرچند از ابتدای خواندن کتاب این حال نشئه گی و سرور در من بود ولی به محض اتمام رمان یک چیزی شبیه ارضای کامل روحی در من جوشید وحالی نگفتنی داشتم و کل امروز را با نشاطی عجیب سپری کردم .اما حالا که ساعت ۱۲:۵۰ شب است احساس می کنم کمی از آن غلیان ها و هیجان های روحی  که از خواندن و مزمزه کردن و سرانجام بلعیدن این اثر سخت تاثیرگذار در من احیاء شده بود دارد رسوب می کند وته نشین میشود ٬ پس میتوانم کمی از آن فضا فاصله بگیرم و به آن چشم انداز وسیع با دقتی بیشتر نگاه کنم ..اما اول از همه من اقرار و اعتراف میکنم که این اثر زیباست ٬ بسیار زیبا و خوشگل نوشته شده و هیچ کس حق ندارد وبلکه نمی تواند در این باب به دلش شک راه بدهد.....

اما چیزی که در کل رمان من خواننده را آزار داد همانا کینه ای است که نویسنده در دل نهفته داشته و کتاب یکم از جلد اول یا همان اول داستانرا با همین عنوان شروع کرده است "کینه ی ازلی " .کینه و عقده ای که نویسنده به حکومت ٬ آدمها٬ خاندان٬ و خانواده پهلوی علی الخصوص پهلوی دوم در قلب و جان خویش پروریده بوده و گویا همیشه آنرا عزیز میداشته (نگاه کنید به روایت اکتای براهنی پسر نویسنده در هفته نامه ایران دخت شماره ۹۱) چاشنی اصلی و نیروی محرکه واقعی تالیف این رمان سترگ بوده  است. البته در این که آقای دکتر براهنی تمایلات پیدا وپنهان به سوسیالیست یا چپ روشنفکری آن سالها داشته و شاید دارد هیچ شکی نیست.وبحث هم این نیست که چرانویسنده همچه تمایلات و تفکراتی دارد.یعنی اصلاّ به ما مربوط نمیشود.اما وقتی یک اثر به بازارمی آیدپس لزوماّ مخاطبش بنده ی خواننده هستم ومن دوست دارم نظرم را اگرچه غلط یا درست بیان کنم .

من احساس میکنم (از همان صفحات اول کتاب ) نویسنده تمام تلاش خودرا صرف این مطلب میکند که اولاّ آمریکا و آمریکایی ها(علی الخصوص نظامیان آمریکا)را مردمانی جهانخوار٬ فاسد٬ متجاوز٬ بی اصل و نسب ٬بی شرف و...معرفی کند و در کنار آن حکومت پهلوی و تمام آدمهای آنرا سراسر بی غیرت ٬قواد٬ پاانداز٬ قرمساق٬اهل لواط٬ تریاکی٬ قمارباز٬دزد و خلاصه سمبل رذالت و شرارت و غرق در لجن نشان دهد. این مطالب گاه آنقدر در لابلای سطور دچار آگراندیسمان و بزرگنمایی شده اند که توی ذوق آدم میزنند.این آدمها گاه وبیگاه با هم لواط می کنند ٬ به زن همدیگر نظر بد دارند٬ زنا می کنند و خلاصه دیگر کثافتکاری ای نیست که اینها مرتکب نشوند. اما سوال اصلی من این است آیا واقعاّ اینطور بوده ؟ (البته من قصد ندارم ماجرا را با متراژهای تاریخ و صحت وسقم حوادث تاریخی و اسناد ومدارک موجود بررسی کنم بلکه همانطور که دوست نادیده ام آقای مهدی یزدانی خرم در هفته نامه تازه ترور شده ی ایراندخت اشاره کرده "براهنی تاریخ را به مثابه گذشته نمی انگارد بلکه موفق میشود میان تاریخ به عنوان روندی سیاسی و همه گیر و "گذشته" به عنوان امری منجمدشده و دور بی خطرفاصله ای ایجاد کند و ازاین فرایند به هدف متنی اش که همان ارائه شمایلی از یک تاریخ نگاری سیاسی است دست پیدا کند. {هفته نامه ایراندخت شماره ۹۱ } پس اگر درست فهمیده باشم نویسنده باجوهر تاریخ سروکار داشته و با آن مصالح و ذهنیت رمانش رافراهم آورده است)                            ا         

از جمله موارد آزاردهنده یکی حمایت از حرکت کور و تجزیه طلبانه ی پیشه وری یا همان فرقه دمکرات آذربایجان است .نویسنده طی چند سطر و سطر های بعد از آن می خواهد اینگونه بباوراند که اگر حرکت پیشه وری موفق میشدو لاجرم در سایر نقاط ایران حرکتهایی مشابه صورت می گرفت آنگاه نه پهلوی ونه آمریکا  نمی توانستندبر مردم مسلط شوند چون چند حکومت محلی که به صورت فدراتیو اداره میشدندبه صورت یک قوه واحد عمل میکردند.نمونه را از زبان مستشار آمریکایی به نام بیلتمور می شنویم :

                               "...به نفع آمریکاست که یک حکومت مرکزی قوی در تهران باشد ونه  حکومتهای   خودمختار در ایران . دولت مرکزی را می توان فریب داد٬خرید و اگر چاره ای نبود می توان ساقط اش کردولی معامله کردن با چند حکومت محلی که به صورت فدراتیو اداره شوند برای کشور ما بسیار مشکل و نهایتاّ خطرناک است ".ص۱۶۷ ج۱

این کینه ی نویسنده همین طور رو به تزاید می گذارد.به این مطالب توجه کنید.بعد از شهریور۱۳۲۰ که آلمان شکست خورده و رو به هزیمت نهاده و به قول کتاب درعرض  ۲۴ ساعت دوست ملت ایران شد دشمن اش و دشمن  شد دوست اش وهمه چیز بهم خورده و هر ارتشی و نظامی را به جایی منتقل یا تبعید کرده اند   "....و بعد در داخل شهرهای کوچک همان بد غذایی بود همان بی برنامگی و از همه بدتر بی شعوری . باز هم افتادیم به عرق خوری قماربازی تریاک و یا خوابیدن با زنهای یکدیگر و یا تجاوز به گماشته ها و زن و بچه ی رعیت ٬ این میراث ارتش رضا شاهی بود..."ص ۲۹۱ ج ۱

واقعاّ آیا اینطور بود ؟ آیا ارتشی ها به زنهای همدیگر یا به زن و بچه ی رعیت و دهاتی ها تجاوز میکردند؟ آیا ملت ایران که ارتش هم جزیی از همین ملت بود تا این حد بی ناموس بوده است ؟آیا این ابتذال و لاابالیگری در قاموس و فرهنگ ایرانی محلی از اعراب داشته است  ؟

پدر من ارتشی بازنشسته است . سالهای زیادی از دوران خدمتش را در دوره پهلوی دوم گذرانده .و از قضا تمام این مدت را در آذربایجان بوده .{شخصیت های رمان اغلب آذربایجانی هستند.}حتا دو سال سربازی را به کمک سرهنگی به نام سرهنگ مریخی که حمایت اش میکرده و در بازار بلور فروشها به یک تاجر تبریزی معرفی اش کرده بود مشغول به کار بوده است .به خانه ی سرهنگ رفت و آمد داشته و زن سرهنگ به اسم قمرتاج که پدرم همیشه خانوم را بعد از اسمش می آوَرَدو میگوید قمرتاج خانوم بقدری به این جوان روستایی یک لا قبا محبت میکرده و آنقدراین زن وشوهر پدرم را راهنمایی و ارشاد میکردند که هنوز از قمرتاج خانوم مثل مادر خودش یاد میکند و شایداگر محبت و تفقداین زن و شوهر نبود حالا سرنوشت ما بچه ها چی بود نمیدانم و درکدام ده کوره روزگار می گذراندیم بماند.اما چیزی که مهم است پدرم که سالها مراوده داشته با بخش عظیمی از ارتش شاهنشاهی هیچگاه من نشینیدم که در ذکر خاطرات حتا اشاره کوچکی به این بی آبرویی ها و هرزه گی ها بکند.و دلیل البته آشکار است .ارتشیها مگر غیراز مردم ایران بودند ؟ مگر در کجا پرورش یافته بوده اند که اینطور ناموس خود را مورد تمتع این و آن قرار دهند .؟البته استثناء ها بماند...اما این اتهام ها و حرف های بیخود که در خانه ی تیمسارها و سرهنگ ها ٬ گماشته ها که امربر بوده اند چه ها که نمی کرده اند با زن و دختر فلان تیمسار یا بهمان سرهنگ همه بعد از انقلاب درست شد و در افواه افتاد که البته طبیعی هم است بالاخره حرفی برای گفتن باید می داشتند . حالا بر اساس این جور مزخرفات شما یکهو وسط رمان البته زیبا اینجوری می خوانید که تیمسار شادان چون خودش عقیم بوده یک افسر آمریکایی را  آورده خانه اش تا زنش را حامله کند .و آنطور که از متن بر می آید خودش هم به آمریکاییه یه حالی میدهد ! . ما صدای سپوختن افسر آمریکایی به تیمسار ایرانی و زنش را در مخیله خود میشنویم و صدای تیمسار شادان را  "...آن بچه ۲تا پدر دارد یکی تو و دیگری من ٬ یک تیمسار عقیم ایرانی و یک آمریکایی بارور دست به دست هم میدهند تا نسل آینده ی این مملکت را برای قبول ماموریت خطیرخود آماده بکنند..."

در واقع چه قبل و بعد از انقلاب ۵۷  تنها آدمی که آشکار و نهان به ولنگاری و تا حدی ابتذال شهره بود اشرف پهلوی بود.هیچ وقت ما در  سندی معتبر نخواندیم که مثلا شاه آدمهایی داشته که برایش خانمهای خوشگل و خوش سر و باسن را قر میزده اند و شاه هم با آنها هر کاری که دلش می خواسته میکرده .اما در این رمان نمونه ای از زبان ماهی که یک فاحشه درباری است را میخوانیم : " ... مرد لاغری دیدم که قد متوسطی داشت ٬ طوری که اول نشناختمش شاید علتش این بود که همیشه توی عکسها با عینک دیده بودمش ٬و حالا بدون عینک چشم هاش بالای آن دماغ گنده ٬ زیر آن ابروهای زیادی پرپشت ٬ عملا سبز میزد....او با یک لبخند عجیب نگاهم کرد . به ضراب گفت این زن را کجا مخفی کرده بودی ؟ ضراب گفت پیش من نبود قربان ٬ امروز با هوشمند آمد توی ویلا و من فکر کردم بیارم حضور مبارک و بعد از ضراب پرسید بهش دست که نزدی ؟ نه قربان ٬ نه قربان بهش دست نزدم ٬ - پس دست نزن خیلی خب ؟ بعد ازین هیچکس دست نزند ٬ترتیب اش را خودم در تهران میدهم و٬ و بعد برگشت و رفت ..." ص۱۱۲۴ ج۲ .      و بعد وقتی به تهران می روند و برای بار اول همدیگر را ملاقات میکنند ... "...پرسید چند سالته ٬ بهش گفتم ٬ گفت خیلی خب  همیشه از زن در این سن و سال خوشم آمده .... بعد پرسید مرد توی زندگیت بوده ؟ گفتم نه جز ء شوهرم کسی نبوده و بعد به دروغ گفتم شوهرم هم که اصلا ٬  که حرفم را قطع کرد و گفت :مرد نبود هان ؟ و بعد گفت : همه همین را می گویند شوهر هیچکدامشان مرد نبوده ٬ من گفتم پس خیلی بودند ؟ و خندید و گفت خودم را لو دادم .... " صص۱۱۲۷ و ۱۲۲۸ ج۲ ...         یعنی که شاه با خیلی از خانم های اینجوری رابطه داشته ...

نکته جالب تر و طنز قضیه اینکه ماهی این فاحشه درباری که هر چند وقت با یکی می پرد بعد از چند بار با شاه نزدیکی کردن از شاه سوزاک می گیرد !!! . "... بعد دکتر ازم پرسید شوهر داری ؟  گفتم نه گفت با کسی نزدیکی کردی ؟ گفتم آره ٬ گفت متاسفانه آدم مشکوکی است ٬ ... چرا ؟ یعنی چی ؟ چطور ممکن است ؟ گفت شما سوزاک گرفتید ٬  سوزاک ؟ شوخی میکنید ؟ .... " و بعد برای شاه خانم دیگری می آورند و ماهی  بعد از آن شاه را نمی بیند .

یا صحنه های لواط تیمسار ضراب (همان قواد شاه )  با سروانی که بعدا آجودانش می شود  که به نظر من خیلی نچسب و زشت از آب درآمده  (ص ۱۱۳۲) و یا جایی که ماهی در آپارتمانش با افراد فراماسونی و لژ آنها روبرو میشود که دوباره صحنه ای از لواط هست ... " ... مردی که لباس ماسونی پوشیده بود با مرد جوان رفتند تو اتاق خواب ٬ برای چی ؟ پاورچین پاورچین رفتم پشت در اتاق خواب ٬ در نیمه باز بود ... و بعد می دیدم آنچه بین ضراب و سروان با خشونت اتفاق افتاده بود در اینجا با ظرافت اتفاق می افتد ... " بعد ماهی می رود اتاق خودش و از لای در می بیند که به مرد جوان مفعول تبریک می گویند "....بعد جلسه تمام شد ٬ همه رفتند از فرزام پرسیدم چه خبر بود ؟ گفت : داشتیم معاون وزیر کشور را انتخاب می کردیم ٬ خیلی آدم تحصیل کرده ای است .... !! "  ص ۱۱۳۴ ج۲       یعنی تمام دستگاهها و مجلسین و وکلا ٬وزراء٬ موسسان و سنا همه و همه اینطوری بوده اند و اینطوری تعیین می شدند .  عطش نویسنده در این که همه را به فحشا متهم کند سیراب نمی شود تا آن که ناگهان بازاری های دوره پهلوی را هم به جرگه قرمساق ها می کشاند نمونه اش حاجی فانوس است که نمونه یک پا انداز تمام عیار است یعنی با اینکه فهمیده هوشنگ با زنش عنبر رابطه جنسی داشته آن هم در خانه خودش ٬ اما باز هم به هوشنگ پناه می دهد و او را در سونای حمام خصوصی اش پنهان میکند تا دست انقلابی ها به او نرسد که اینهم از آن حرفهاست والله ... حالا بماند که خود هوشنگ در نوجوانی مورد تجاوز تیمسار شادان قرار  گرفته و یکبار هم به دلخواه خود را به افسر آمریکایی عرضه میدارد ... و خلاصه از ین صحنه ها بسیار و به وفور هست ...

در خاتمه اما باز اقرار می کنم که هیچ  از ارزش واقعی رمان که در لابلای این سطور کم مایه آن جوهر تابناک می درخشد ٬ کم نمی شود . این گوهر درخشنده واقعا زیباست و من هم با قول استاد فقید اکبر رادی موافق و همکلام ام که در نامه ای خطاب به دکتر براهنی گفته است : ... نمی دانم تو در شعر  چقدر شاعری ٬ همین قدر می دانم که شاعرانه ترین پاره های نثر معاصر ما را در این کتاب سروده ای ... در باغ های وحشی الوان ... رضا ! براهنی ! ملعون ! ای غول دل انگیز ! آیا می دانی چه کرده ای ؟ !

با سپاس از براهنی  که دستهاش همیشه پر توان بماند و بنویسد ...                                                                                               

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط دفماه |

یک روز صبح مردم از خواب که بیدار شدند با تعجب دیدند که میدان آزادی سر جایش نیست . تمام خیابانها ٬ پس کوچه ها ٬ حتا بیرون شهر را هم گشتند ولی پیدایش نکردند . نا امید و متعجب به خانه هایشان برگشتند . بعدها برای اینکه میدان آزادی را برای همیشه فراموش کنند ٬ جایش درخت کاشتند. درختانی که مثل خر عرعر می کردند و مردم به آنها می گفتند درختان عرعر....

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط دفماه |

مدتها میشد که مثل بقیه دوستهایش تمرین می کرد. غذا کم می خورد٬کم می خوابید.سعی می کرد نفس اش را توی سینه حبس کند و هر دفعه توانسته بود زمان بیشتری نفس نکشد . از ولتاژ های پایین برق شروع کرده بود٬به خودش وصل می کرد و رفته رفته با برق هم تا حدی کنار آمده بود. انگشت های دستش را لای چهارچوب در می گذاشت و فشار می داد ٬تا جایی که صدای استخوان هایش را می شنید. با دوستهایش به این نتیجه رسیده بودند که زیر فشار شکنجه های جسمی و روانی بهترین علاج خواندن شعرهای حماسی و زمزمه کردن ترانه ها و آهنگ های عاشقانه وانقلابی است ....

اما هیچ کس نگفته بود وقتی بازجو کمربند شلوارش را باز می کند تا تحقیرت کند کدام شعرها و آهنگها را باید زمزمه کنی ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط دفماه |